فصل تجارت - به غروب نیمه تیرماه تهران که نزدیک میشویم، جمعیت میلیونی پایتخت آرام آرام پراکنده میشود، مثل نفسی که به شماره میافتد؛ مردم به اجبارِ روزگار میپذیرند نفس مطمئنه خود را به سوی خدا بازگردانند؛ در حالی که در بند بند وجود و آن به آنِ حالات چهرهشان غم پیداست.
خانه ملت؛ مطهره میرشکاری: صبح روز نیمه تیرماه تهران؛ پایتخت شلوغترین روز خود در تاریخ سیاسیاش را در حالی آغاز میکند که جمعی از مردم، قبل از پاشیده شدن نور خورشید در شهر، به خیابانها آمدهاند و با جلورفتن عقربههای ساعت به سمت روشنی روز، جمع دیگری بر جمعیت افزوده میشود.
بغض مردم در نزدیکترین حالت ممکن به گریه است و با کوچکترین صحبتی از رفتن امام شهیدشان، به اشک مبدل میشود.
برحسب اعلام ستاد تشییع آقای ملت، هر کسی توانسته خود را به نزدیکترین بخش از مسیر تشییع رسانده و در انتظار آخرین دیدار چشم به شرق دوخته بودند. از کیلومترها قبل از میدان امام حسین، از سه راه تهرانپارس حتی، رودهای کوچکی از مردم، سواره و پیاده سمت خیابان انقلاب جاری شدهاند و سیلی از جمعیت به سمت میدان آزادی به راه انداختهاند که هیچ هواشناسی آن را پیشبینی نکرده بود.
به رغم توصیه کارشناسان برای پوشیدن لباسهای رنگروشن همه سیاهپوش سوگِ سیاوشِ ایراناند و در دستان بیشترشان پرچم سرخ خونخواهی امام شهیدشان است و از بالا منظرهای ساخته که انگار قطره قطرههای خون شهید روی جمعیت شتک کرده است.
چند ساعتی از زمان آغاز رسمی مراسم گذشته است که اعلام میشود مسیر حرکت ماشین حامل پیکر امام شهید و دیگر شهیدان کشوردوست تغییر کرده و جایی نزدیک میدان آزادی به دل جمعیت سوگوار زده است. احتمال آمدن پیکرها به سمت شرق به صفر میل میکند، اما مردم همچنان در خیابانها بر ماندن در خیابانها پافشاری میکنند؛مردم آمده بودند خودشان را برای مردی خسته کننده که خودش را برای آنها پیر کرده بود.
برخی به هر طریقی است خود را به میدان آزادی و دیدار آخر میرسانند؛ جمعیت در مسیرهای منتهی به میدان آزادی ازدحام بیشتری دارد و جا به جای جمعیت مردمانی ایستادهاند خیس از اشک با زمزمههایی که شاید دوست داشتند یک بار رودررو به امام و رهبرشان بگویند. دوستَتداریمهایی که فرصت کمی برای ادا شدن دارند
حال مردم مثل تهران است؛ غمگین، دمدار و خسته؛ آه و دلتنگی مردم در جای جای شهر پخش شده و اجازه نمیدهد خنکی نسبی هوای پایتخت در میانه جمعیت حس شود.
به چهره مردم نگاه میکنم؛ به چهرههای بعضاً آفتاب سوخته، به چشمان اشکبار، به کارگرها، معلمها، مهندسها، به پیر و جوان و کودکها، اینها همانهایی هستند که رهبر شهید ما گفته بود ندیده هم دوستشان دارد. امروز مردم از راه دور و نزدیک برای تشییع همان کسی آمده بودند که گفته بود ندیده آنها را دوست دارد و حالا بعد از دو روز وداع در مصلی و تشییع امروز تهران، خیال از دست دادن بزرگترین حامی و دعاگویشان بیشتر رنگ اطمینان میگرفت و هر چه به ساعات پایانی روز نزدیک میشدیم، واقعیت نمایانتر میشد.
در چشم مردم ابرهای بسیاری است برای باریدن؛ مهدی رسولی از عمق جان میخواند: «تو میروی دامن کشان، جان از جهانم میرود/ من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود» همین مرثیه کافی است برای بارش چشمهای ملتهب و منتظر.انگار اشکهایشان از روز نهم اسفند فریز شده و حالا در ظلِ گرمای تابستان یخ آن آب شده باشد. صدای آقای شهید که پخش میشود، روضه اوج میگیرد و اشک از تمام ناحیه چشمها مثل چشمه میجوشد؛ مردم انگار تازه فهمیده باشند که به بودن او نیازمندتر بودند و به کلامش محتاجتر. برای خیلیها که دیدار اول و آخرشان با رهبرشان یکی بود، قضیه به مراتب سختتر و جانکاهتر است.
در دست مردم به جز پرچم ایران و پرچم خونخواهی فرمانده کل قواشان، تصاویری از جوانی قائد شهید امت هم هست، تصاویری از او در لباس رزم، در میانسالیاش، در پیری ایشان، انگار برای هر روز از زیست او جداگانه عزادار باشند.
تهران در تاریخیترین روز خود به سه قسمت تقسیم شده است، قسمتی سهم مسیر اعلامی تشییع پیکرها است که به اصطلاح عام جای سوزن انداختن در جمعیت نیست، خیابانهای منتهی به مسیر تشییع میزبان جمعیت پریشان و پراکنده سر ریز جمعیت اصلی است و مابقی بخشهای شهر یکی از خلوتترین حالتهای تهران را تجربه میکند؛ طوری که آدم فکر میکند همه شهر در همان مسیر چند کیلومتری تشییع جمع شدهاند.
در کوچهپسکوچههای پایتخت اتفاقاتی رقم میخورد که شأن پایتختی تهران را چند پله بالاتر میبرد، در یکی از خیابانهای فرعی منتهی به مسیر تشییع، خانمی از بالکن خانهاش آب روی سر مردم آب میریزد که جلوی گرمازدگیشان را بگیرد. دیگری درب خانهاش را به روی زائران آقای شهید کشوده و در حیاط خانهاش از آنان پذیرایی میکند، زن و شوهر دیگری که نمیدانستند چطوری میتوانند در تشییع پیکر رهبرشان سهیم باشند، عکسهای قائد شهید امت را از در و دیوار خانهشان آویزان کردهاند، یک میز پشت در خانهشان گذاشته و با شربت بیدمشک از مردم پذیرایی میکنند. مسئول بانکی که در روزهای معمولی شاید به سختی پاسخ مراجعین را بدهد، برای رساندن چند بطری بیشتر آب خنک بهدست مردم خودش را به آب و آتش میزند.
مردم از تمام ایران خود را به تهران رسانده بودند و گوش که به جمعیت میسپردی، صدای غم با هزار لهجه و گویش بلند بود، یکی مازنی عزاداری میکرد، یکی بلوچی، کردها و لرها به گویشهای دیگری، گیلکیها، شیرازیها، خوزستانیها؛ همه به زبان مادری گریه میکردند، چون غم عزیزان را باید با زبان مادری گریست.
خیابانهای شهر زیر پای مردم عزادار قدر و قُرب ویژهای پیدا کردهاند و تهران در نزدیکترین حالت ممکن به پایتخت یک کشور بودن است. این مردم در همین خیابانها پیکر حاج قاسم و شهید حاجیزاده و شهید سلامی و شهید باقری و شهید رشید و فرماندهان شهید دیگرشان را به دوش کشیدند و هر بار تکهای از جان خود را تشییع کردند و به خاک سپردند. در تشییع شهید تنگسیری انگار خلیج فارس را در تابوت ریختند و دریا را به دوش کشیدند؛ اما این بار انگار تمام جانشان در تابوتها بود. انگار ایرانشان را بر شانه تشییع میکردند و این سختترین کار جهان بود که روزگار بر دوش مردم ایران نهاده بود.
حُزن و حماسه نقطه مشترک مردم و شهر است، به غروب نیمه تیرماه تهران نزدیک میشویم و شهر برای شلوغیِ امروزش سربلند است. جمعیت آرام آرام پراکنده میشود، مثل نفسی که به شماره میافتد؛ مردم به اجبارِ روزگار میپذیرند نفس مطمئنه خود را به سوی خدا بازگردانند؛ در حالی که در بند بند وجود و آن به آنِ حالات چهرهشان غم پیداست.
ماشین حامل پیکرهای مطهر برای انتقال جانِ عزیز مردم به قم، به فرودگاه مهرآباد میرسد. اولین بار است که سفر آقای ملت به قم پیش از عزیمتشان رسانهای میشود. حتی سفرشان به عراق به همراه هیأتی از سران کشور بعد از 69 سال هم رسانهای شده است.
خورشید تهران که تمام طول روز را بیوقفه تابیده، در غربیترین حالت ممکن شهر ایستاده است که خبرگزاریها تیتر میزنند «مردم! آقای ما برای همیشه از تهران رفت»/
پایان پیام